بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :


مطالب اخیر
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟
مرد روی زمین: بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴، ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱، ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار: شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین: بله، از کجا فهمیدید؟
مرد بالن سوار: چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟
مرد روی زمین: شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار: بله، از کجا فهمیدید؟!
مرد روی زمین: چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.




نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه مهندس و مدیر، جدیدترین داستان های کوتاه،
کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته‌اند، با کشف الماس به ثروتی افسانه‌ای دست یافته‌اند. او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود.
بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه‌اش را فروخت و عازم سفر شد. او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در دریا غرق می کند...اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود، روزی در کنار رودخانه‌ای که از وسط مزرعه میگذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت.
او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد. مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند... مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد.




نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه کشاورز آفریقایی و معدن الماس، داستان کوتاه معدن الماس، جدیدترین داستان های کوتاه، داستان کوتاه جذاب، داستان خوندنی،

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می‌تونم ازت بپرسم؟»

شتر مادر: «حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟»

بچه شتر: «چرا ما کوهان داریم؟»

شتر مادر: «خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم

تا در صحرا که چیزی پیدا نمی‌شود بتوانیم دوام بیاوریم.»

بچه شتر: «چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟»

شتر مادر: «پسرم، برای راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروری است.»

بچه شتر:

«چرا مژه‌های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت‌ها مژه‌ها جلوی دید من را می‌گیرد.»

شتر مادر: «پسرم، این مژه‌های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که

چشم‌ها ما را در مقابل باد و شن‌های بیابان محافظت می‌کنند.»

بچه شتر: «فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان

هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه‌هایمان هم برای محافظت

چشمهایمان در برابر باد و شن‌های بیابان است.»

بچه شتر: «فقط یک سوال دیگر دارم.»

شتر مادر: «بپرس عزیزم.»

بچه شتر: «پس ما در این باغ وحش چه غلطی می‌کنیم؟»

مهارت‌ها، علوم، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی

و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟




نوع مطلب : مطالب طنز،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه طنز، داستان کوتاه شتر، جذاب و خوندنی، داستان کوتاه خوندنی،

هر دو فکر می کردند که اگر برای آشتی کردن پا پیش بگذارند به غرورشان لطمه خواهد خورد .اما امروز یکی از آنها غرورش را زیر پا گذاشت و در مراسم به خاکسپاری دوستش شرکت کرد  و آن یکی هم غرورش را با خود به گور برد.

منبع:«کتاب الاغ ها از شیر ها خوشبخت ترند »
محمد احتشام، تهران: آریابان





نوع مطلب : عاشقانه،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  درس های زندگی، 
برچسب ها : کتاب الاغ ها از شیر ها خوشبخت ترند، داستان کتاب الاغ ها از شیر ها خوشبخت ترند، داستان کوتاه، داستان کوتاه آشتی، داستان پند اموز،
یک روز دختری کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش ـ که مشغول آشپزی بودـ نگاه می کرد. ناگهان متوجّه چند تار موی سفید در بین موهای مادرش شد. از او پرسید: «مامان!! چرا بعضی از موهای شما سفید شده؟» مادرش گفت: «هر وقت تو یک کار بد می کنی و باعث ناراحتی من می شوی،یکی از موهایم سفید می شود». دختر کوچولو کمی فکر کرد و گفت: «حالا فهمیدم چرا همه ی موهای مامان بزرگ سفید شده!!»
نکته:«بهتر نیست به کودکان حرف راست بگوییم  و علّت واقعی برخی مسایل را توضیح دهیم؟»
منبع:کتاب«افتاده باش اما نه از دماغ فیل»
 مسعود لعلی، انتشارات بهارسبز، تهران، چاپ سوم،1392 صفحه 200




نوع مطلب : داستان كوتاه،  سخنان کوتاه و آموزنده،  درس های زندگی،  جذاب و خوندنی، 
برچسب ها : داستان کوتاه و اموزنده: چرا موهای شما سفید شده؟، داستان اموزنده، داستان پند آموز صداقت با کودکان، داستان روانشناسی، صداقت با کودک،
کوچه خلوت بود. پسرک جوراب فروش ارام ارام در سایه دیوار جلو می رفت. صدای تپش قلبش در کوچه ضربان داشت.وسط کوچه که رسید دلش داغ شد و نگاهش تنگ.پنجره بسته بود. جعبه جوراب ها را گذاشت روی زمین و تکیه داد به دیوار. زیر لب میگفت:(( می اید! همین الان پنجره را باز میکند)) و خیره شد به پنجره
اول هرماه برایش جوراب می اورد"از قشنگترین هایش.مرد نگاه مهربانش را در چشم های پسر می ریخت و 2تا اسکناس سبز پرواز می داد توی دست پسر بعد دستش را دراز می کرد و جوراب ها را میگرفت:ولی حالا.... .
پنجره هنوز بسته بود.پسر بسته جوراب ها را زیر ورو کرد(نکند از رنگش خوشش نیامده؟نکند جنس جوراب ها بد بوده و زود پاره شده؟؟؟) از تصور مریضی مرد دلش مالش رفت.جعبه جوراب ها را رها کرد روی زمین و از دیوار رفت بالا. خودش را رساند پشت میله های پنجره و صورتش را چسباند به شیشه.
چیزی دیده نمیشد. انعکاس نورافتاب درست میزد توی چشمش. چند بار پلک هایش را به هم زد دماغش را روی شیشه فشار داد انقدر که توانست داخل اتاق را ببیند.
(اوووووووووووووووووه چه همه جوراب!!!!)
یک طرف اتاق بسته های باز نشده جوراب روی هم تلمبار شده بود و طرف دیگر مردی روی تخت افتاده بود....انتهای پاهایش فقط زانو بود...






نوع مطلب : داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه جوراب، جوراب، داستان کوتاه جذاب، داستان کوتاه خوندنی، داستان، جدیدترین داستان های خوندنی،
تقدیم به کسانی که دوستانی که دوستشان داشتم

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند

 بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند
یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد!
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد
ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت :
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد . . .
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند
تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد
نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت
و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت
بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:
امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . . .
دوستش با تعجب از او پرسید:بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم
تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی
ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد
باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند
ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند
باید آن را روی سنگی حک کنیم
تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد . . .





نوع مطلب : عاشقانه،  داستان كوتاه،  درس های زندگی، 
برچسب ها : داستان کوتاه دوستی، داستان، داستان کوتاه رفاقت، جدیدترین داستان های خوندنی، تازه ترین داستان کوتاه،
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!
سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!




نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان كوتاه، داستان كوتاه آرزو، داستانك، جدیدترین داستان های كوتاه آموزنده، داستان اموزنده،
پدر خطاب به پسرش :هی پسر تو بهتره امتحانت رو خوب بدی و پاس بشی... اگه نشدی دیگه باید فراموش کنی که من پدرتم!!!
پسر :باشه... هر چی شما بگی پدر.
"روز بعد"... پدر :خب، امتحانت چه طور بود؟؟؟؟؟؟؟؟
پسر :شما؟؟؟؟؟؟؟؟




نوع مطلب : مطالب طنز،  جذاب و خوندنی،  داستان،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان كوتاه نمره، داستان كوتاه طنز، داستان طنز، داستان زیبا طنز،
چند روز دیگر
امروز
پارسال می شود
کمی ساده
اندکی خنده دار
وقدری عادی !
امروز سالهاست می رود
و
ما همیشه
چشممان پی فرداست .
افسوس !
به فکر پاییز
تابستان را
و به فکر بهار
زمستان را
فدا می کنیم .
جشن می گیریم
عید می گیریم
و دوباره
همانی می شویم که بودیم
با اختلاف
چند تار موی سپید تر !!




نوع مطلب : عاشقانه،  داستان كوتاه،  درس های زندگی،  سخنان کوتاه و آموزنده، 
برچسب ها : داستان كوتاه چندروز دیگر، داستانك، داستان كوتاه،

دانشمند فاضل و نویسنده اندیشمند استاد سید عباس نورالدین برایم نقل کرد که روزی امام صدر در یک کلیسا ( یا دانشگاه ) سخنرانی بسیار موثر و جذابی ایراد کرد و همه را مجذوب نمود.

اواخر سخنرانی یک خانم جوان و زیبا که از این توفیق یک عالم مسلمان بسیار دلخور بود به دوستانش گفت : من می دانم چه طور حالش را بگیرم و ضایعش کنم ! و بلا فاصله پس از پایان سخنرانی در حالیکه همه را متوجه خود کرده بود جلورفت و دستش را به طرف ایشان دراز کرد .

ایشان طبق عادت دستشان را روی سینه گذاشتند . او هم که منتظر همین بود پرسید : می خواهید نجس نشوید ؟ ( و به همان موضوعی اشاره کرد که مشکل سو تفاهم خانم هاست و شبهه دون پایه بودن زنان در دیدگاه اسلام و نجس بودن غیر مسلمانان و ... )

ایشان با زیرکی بلافاصله پاسخ دادند : بل لاحافظ علی طهارتک ! فرمودند بلکه بر عکس تو آنقدر با ارزش و پاک هستی که چنین تماس هایی حریم قدسی و زنانه تو را می آلاید ...

این جواب حکیمانه و عارفانه و عمیق و هوشمندانه نه تنها توطئه او را خنثی کرد بلکه کار بر عکس شد و جمعیت مسیحی حاضر بیشتر به وجد آمده و به ایشان ارادت بیشتری پیدا کردند.





 




نوع مطلب : داستان كوتاه،  حكایت،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان كوتاه امام موسی صدر، امام موسی صدر، داستان اموزنده، imam mousa sadr، imam musa sadr،

در یک روز آرام ، روشن ، شیرین و آفتابی یک فرشته مخفیانه از بهشت پایین آمد و به این دنیای قدیمی پا گذاشت. در دشت ، جنگل ، شهر و دهکده گشتی زد. هنگامی که خورشید در حال پایین آمدن بود او بالهایش را باز کرد و گفت:
حالا که دیدار من از زمین پایان یافته ، باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم.
فرشته به باغ زیبایی از گلها نگاه کرد و گفت:
چه گلهای دوست داشتنی و خوشبویی روی زمین وجود دارد!
بی نظیرترین گلهای رز را چید و یک دسته گل درست کرد و با خود گفت:
من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گلها در زمین ندیدم، این گلها را همراه خود به بهشت خواهم برد.
اما اندکی که بیشتر نگاه کرد کودکی را با چشم های روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به چهره مادرش دید. فرشته با خود گفت:
آه! خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست من آن را هم با خود خواهم برد.

سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد و آنجا محبت مادری وجود داشت که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره و به سوی کودک سراریز می شد. فرشته با خود گفت:
آه! محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال بر روی زمین دیده ام من آن را هم با خود به بهشت خواهم برد.

به همراه سه چیز ارزشمند و گرانبها؛ فرشته بالی زد و به سمت دروازهای مروارید مانند بهشت پرواز کرد. خارج از بهشت رو به روی دروازه ها فرود آمد و با خود گفت:
قبل از اینکه وارد بهشت شوم یادگاری ها را ببینم.

به گلها نگاه کرد. آنها پلاسیده شده بودند! به لبخند کودک نگاه کرد ، آن هم محو شده بود! فقط یکی مانده بود ... به محبت مادر نگاه کرد. محبت مادر هنوز آنجا بود با همه زیبایی همیشگی اش. فرشته گلها و لبخند محو شده کودک را به گوشه ای انداخت و به سمت دروازه های بهشت پرواز کرد. تمام بهشتیان را جمع کرد و و گفت:
من چیزی در زمین یافتم که زیبایی بی نظیرش را در تمام راه ، تا رسیدن به بهشت حفظ کرد و آن محبت یک مادر است.




نوع مطلب : عاشقانه،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  درس های زندگی، 
برچسب ها : mom story، داستان كوتاه عشق مادری، short story mother، mother، مادر داستان كوتاه،


( کل صفحات : 49 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه