بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :


شانزده مهره ی شطرنج همه مات شدند!
چون دلم خواست "تو" سردارِ قُشونم باشی ..
امید صباغ نو

------------------------------
هیچ جای این شهر

از یادت در امان نیستم
حتی به کوچه علی چپ که می روم

رضا محبی راد

------------------------------


دست شسته ام از تو.

 بین من و تو...

هر آنچه بود

تیمور بود

یک پایش می لنگید...

نسیم جعفری




نوع مطلب : غزل عاشقانه معاصر،  جذاب و خوندنی،  شعرهای خوندنی،  عاشقانه، 
برچسب ها : متن، شعر، شعرای معاصر، شعر نو، شعر سپید، شعر مدرن،
از صبح صدات كردم

اصلا به روی خودم نیاوردم كه نیستی.



عباس معروفی






نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی،  جذاب و خوندنی، 
برچسب ها : عاشقانه، عباس معروفی، نویسنده، دلنوشته معاصر، شعرای معاصر،
مرا به خلسه می برد حضور ناگهانی ات
سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانی ات

فقط نه کوچه باغ ما، فقط نه این که این محل
احاطه کرده شهر را، شعاع مهربانی ات

دوباره عهد می کنی که نشکنی دل مرا
چه وعده ها که می دهی به رغم ناتوانی ات

جواب کن به جز مرا، صدا بزن شبی مرا
و جای تازه باز کن میان زندگانیت

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده ای
سپس سر مرا ببر به جای مژدگانی ات

کاظم بهمنی





نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی،  غزل عاشقانه،  غزل عاشقانه معاصر، 
برچسب ها : حضور ناگهانی، غزل، ابیات معاصر، غزل معاصر، کاظم بهمنی،
تو مرا عمر عزیزی و یقین می دانم
که چو رفتی نتوانی که دگر باز آیی!

صائب





نوع مطلب : عاشقانه،  غزل عاشقانه،  غزل عاشقانه معاصر، 
برچسب ها : دوبیتی معاصر، دوبیتی، عاشقانه، غزل،
ساعت آخر بود، ...

دخترک گوشه کلاس تنها و آرام نشسته و به چهره مهربان معلم ؛چشم دوخته. یکی از بچه ها می خواهد چیزی بخورد که معلم می فهمد. با مهربانی می گوید : بچّه هازنگ آخره! اگه سر کلاس چیزی بخورین نمی تونین توی خونه غذای خوشمزه مامانتون رو بخورین! چند نفر با خنده و شوخی می گویند اگه غذا نداشتیم چی؟

دخترک در گوشه کلاس آرام زمزمه می کند: اگه مامان نداشتیم چی ... ؟!!! 




نوع مطلب : داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه جدید،

شبی دوباره و ای کاش های تکراری
فدای چشم قشنگت هنوز بیداری ؟

بهار من نکند شرط بسته ایی با خود
تمام پنجره ها را ستاره بشماری ؟

چقدر مانده به اتمام این شب تاریک
چقدر مانده که دست از سکوت برداری ؟

دوباره حرف بزن خوب من نمی خواهد
که احترام سکوت مرا نگهداری!

تمام طول شب این بود فکر ِ عاشق تو
که مثل آن همه دیروز دوستش داری ؟


احسان افشار









نوع مطلب : شعرهای خوندنی،  عاشقانه، 
برچسب ها : احسان افشار، شعر، غزلیات ناب، غزلیات معاصر،
ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم بازآمد و بگرفت در آغوش مرا

گفت:« خاموش درین جا چه نشستی؟» گفتم:
بوی « محبوبه شب » می برَد از هوش مرا

بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق
وه، چه جادوست که از هوش بَرَد بوش مرا

بوی محبوبه شب، نغمه چنگی ست لطیف
که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا

بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا

بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست
آنکه کرده است به یکباره فراموش مرا.


"فریدون مشیری"






نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی،  غزل عاشقانه،  غزل عاشقانه معاصر، 
برچسب ها : ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا، فریدون مشیری، غزل، شعر،
بگذار بر روی زمین بی تابی ات را
شبها کم آورده تو و بی خوابی ات را

درکوچه باغ ِ شعر دنبال چه هستی ...!؟
پاییز با خود می برد شادابی ات را!!


سید مهدی هاشمی نژاد






نوع مطلب : شعرهای خوندنی،  جذاب و خوندنی،  عاشقانه، 
برچسب ها : دوبیتی زیبا از مهدی هاشمی نژاد، بگذار بر روی زمین بی تابی ات را، سید مهدی هاشمی نژاد،
سیب غلتان رودخانه من! آهوی نقش بسته بر چینی!
پری قصه های کودکی ام ! قالی دستباف تزیینی!

خُنکای نسیم اول صبح! گرمی چای عصر پاییزی!
به چه نامی ترا صدا بزنم؟ لیلی روزگار ماشینی!

دور مجنون گذشت اینک من دور لیلا گذشت اینک تو
دست بردار از این حکایت تلخ تا بگویم چقدر شیرینی

از کدامین عشیره ای بانو که در این شهر آسمان زنجیر
شیر از آفتاب می دوشی میوه از باغ ماه می چینی

ای جهان بر مدار مردمکت ، چشم بردارم از تو ؟ ممکن نیست
منم آنکس که زندگی کرده سالها با همین جهان بینی

گیسووان سیاه پوشت را روی دیوار شانه ها آویز
تا ببینی غزلسرایان را همه مشتاق شعر آیینی

جنبش سبز فتنه انگیزی اگر از جای خویش برخیزی
کودتاچی مخملی دامن! شورشی! بهتر است بنشینی

عشق حق مسلم من و توست مابقی را به دیگران بسپار
*هر چه داری اگر به عشق دهی کافرم گر جویی زیان بینی*


مجید آژ






نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی،  غزل عاشقانه،  غزل عاشقانه معاصر، 
برچسب ها : مجید آژ، شعر عاشقانه، غزل فارسی، غزل مدرن، غزل زیبا،
.
دستور شرع گفته حلال است یک نظر
 من بعد از آن نظر به تو پلکی نمیزنم...
.
.
.




نوع مطلب : عاشقانه،  شعرهای خوندنی،  غزل عاشقانه، 
برچسب ها : تک بیت ناب، تک بیت زیبا، پعشق، عاشقانه،
برایت قهوه می‌ریزم، تو از من آب میخواهی!
به چَشمت شعر میکارم ولیکن خواب میخواهی!

مسیرِ مستقیمی را نشانَت می‌دهم اما...
پُر از آشفتگی هستی، تو پیچ‌وُ‌تاب میخواهی!

دوچشمم را کفِ‌پایت چو فرشی پهن میسازم
نمی‌بینی! نمی‌فهمی!تو قالیباف میخواهی!

من از سرما وُ یخبندانِ شهوت می‌دهم هشدار
برایت عشق می‌بافم، هوس را ناب میخواهی!

من از سهراب میگویم وَ دارویی که نیشَش شد
تو نَی دارو، نَی اسطوره وَ نَی سهراب میخواهی!

تو از ایّوب میگویی که صبرش‌آنچنان بودَست
پُر از بی‌تابیَم امّا تو از من تاب میخواهی!

کنارت هستم و عاشق، نفسهایم همه اُمّید
مرا رفته،مرا مُرده، مرا در قاب میخواهی!؟

علیرضا آذر 






نوع مطلب :
برچسب ها : علیرضا آذر، برایت قهوه می‌ریزم، غزل معاصر، شعر امروز،
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات...

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…

زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .

زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!

و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟
بله پسرم ، همیشه .

با این حال تو مرا دوست داری ؟

بله پسرم، دوستت دارم !

چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟

چون مال من هستی!!!

….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌پرسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟

او می‌گوید : چون مال من هستی.

منبع:pcparsi.com




نوع مطلب : عاشقانه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه زیبا، داستان زیبا، داستانک، داستان زیبای دوست داشتن،


( کل صفحات : 58 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه