بهترین داستان ها و سرگرمی ها
مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی های متنوع و خواندنی
درباره وبلاگ


مجموعه ای از بهترین داستان ها و سرگرمی ها

مدیر وبلاگ :


مطالب اخیر
داستان كوتاه خنده دار : عكاس:

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه ‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.

معلم هم داشت همه بچه ‌ها را تشویق می ‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه ‌تون فارغ التحصیل شدید شدید به این عکس نگاه کنید و بگویید: این رضا است، الان دکتره. یا اون سینا است الان وکیله، اون پشت سری هم حسنه است که حالا مهندسه . . . اون یكی هم اسده  هست كه هیچی نشد !!
اسد هم از ته كلاس داد میزنه:  این سمت چپی هم معلم تاریخه که الان مرده . . .!!!!




نوع مطلب : مطالب طنز،  جک و اس ام اس،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه طنز، 
برچسب ها : داستان كوتاه طنز، داستان طنز، طنز خنده دار، داستان كوتاه خنده دار، داستانك، داستان های كوتاه جذاب،
یك روز صبح به همراه یكی از دوستان آرژانتینی‌ام در بیابان موجاوه قدم می‌زدیم در حین قدم زدن متوجه شی شدیم كه در افق میدرخشید.
هرچند مقصود ما رفتن به یك دره بود، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند، مسیر خود را تغییر دادیم.
تقریباً یك ساعت در زیر خورشیدی كه مدام گرمتر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی كه به آن رسیدیم توانستیم كشف كنیم كه چیست. یك بطری نوشابه خالی که غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود.
از آن جا كه بیابان بسیار گرم تر از یك ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده‌ایم؟ اما به فکرم رسید که اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی كاذب است؟
نكته: هر شكست لااقل این فایده را دارد، كه انسان یكی از راههایی كه به شكست منتهی می شود را می شناسد.




نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  سخنان کوتاه و آموزنده،  درس های زندگی، 
برچسب ها : داستان كوتاه درخشش، داستان عبرت آموز، داستان پند آموز، داستان جذاب، داستان كوتاه پند آموز، تازه ترین داستان های كوتاه،
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست  :


خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به
 
هواپیما بود..

باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...

اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن
 
مجله ای که با خودش آورده بود ..

وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت
 
..خانومه عصبانی شد ولی به روی خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این
 
یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم

هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .دیگه
 
خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه

وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای
 
پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟آقاهه هم با کمال
 
 خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه
 
ونصف دیگه شو خودش خورد..

اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در
نمیومد.

در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت
 
وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیماوقتی نشست سر جای خودش تو
 
هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر
 
شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست
 
 .<<.دست نخورده و باز نشده>>

فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی
 
رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی
 
شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود.در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد
 
که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره

و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره.....

چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست
 .
سنگ بعد از این که پرتاب شد

دشنام .. بعد از این که گفته شد..

موقعیت .... بعد از این که از دست رفت

و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد




نوع مطلب : جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه،  سخنان کوتاه و آموزنده،  درس های زندگی، 
برچسب ها : داستان كوتاه آموزنده، داستان كوتاه، داستان كوتاه پند آموز، پند های زندگی،
داستان طنز:مرد غمگین
زن نصف شب از خواب بیدار شد متوجه شد که شوهرش در رختخواب نیست بلند شد و به دنبالش گشت.

شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود، به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟! شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم، یادته…؟ زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه …
شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟! زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود! مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
 زن گفت: آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!  مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد پس گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!



نوع مطلب : مطالب طنز،  داستان،  جذاب و خوندنی،  داستان كوتاه طنز،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان كوتاه مرد غمگین، داستان طنز، طنز، داستان كوتاه جذاب، داستان كوتاه و خوندنی، داستان طنز زیبا، داستان طنز:مرد غمگین،

داستان آموزنده كودكان : دریاچطوری درست می شه؟


یه روز مامان و بابا به همراه نی نی و داداشی، کوله بار سفر بستن و رفتن سفر؛سفری شاد و با حال کنار دریا.
مامان و بابا کنار ساحل نشستند .داداشی که عاشق خاک بازی بود توی ساحل خیس شروع کرد به کندن زمین، می خواست یه چاله بزرگ درست کنه .نی نی هم نشست کنار داداشی تا هر چی درست می کنه زودی براش خراب کنه .
 
ناگهان نی نی متوجه موجهای زیبای دریا شد خیلی ذوق کرد،بلند شد ایستاد و زد روی شونه داداشی ،و با انگشتش اشاره کرد به دریا و گفت :آبا،آبا ...
 
داداشی نگاهی به دریا انداخت و گفت: نی نی این آ با که خوردنی نیست .
 
نی نی دوباره جیغ می زد آباآبا... داداشی گفت اصلا برو خودت بخور.
نی نی رفت جلوتر تاجائیکه وقتی موج میومد آب می ریخت روی کفشای نی نی .نی نی هم می خندید و هی صدا می زد دادا ،دادا
 
داداشی بالاخره جواب نی نی رو داد، گفت چیه چی می گی ؟ می خوای بدونی دریا چجوری درست شده؟
همه بچه ها با بیل، آنقدر اینجا رو کندن و کندن و کندن تا خسته شدن. بعدا باباهاشون هم اومدن، از صبح تا شب، کندن تا یه چاله ی خیلی بزرگ شده .بعدا یه شلنگ آب گذاشتن توش،از صبح تا شب ،آب رفته تو چالشون تا دریا درست شده .
 
مامان که داشت به حرفهای داداشی گوش می کرد خندید و گفت :« آخه ،با یه شیلنگ آب، اینهمه آب جمع می شه؟»
 
داداشی گفت : آره، شلنگشون خیلی بزرگه. شما هنوز از این شلنگها ندیدین.
 
مامان گفت :مگه خودت دیدی؟
 
داداشی گفت :آره اون شلنگه که قرمز بود ، از تو آسمون رد شده بود،بابا می خواست بگیرتش در رفت و رفت ....
 
بابا خندید و گفت: خواب دیدی؟
داداشی با صدای بلند گفت: آره ،فردا شب، خواب دیده بودم !!!
 
حالا همه باهم خندیدن ،وقتی ساکت شدن، نی نی زد به خنده !
 
راستی بچه ها به نظر شما دریا چطوری درست می شه؟




نوع مطلب : داستان،  جذاب و خوندنی،  دانستنی های مفید،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  داستان كوتاه طنز، 
برچسب ها : داستان آموزنده كودكان : دریاچطوری درست می شه؟، داستان جذاب و خوندنی، short story، داستان كوتاه و جذاب، داستان طنز آموزنده، داستان نی نی و دریا،
داستان زیبای طنز: اول رییس !

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به

سمت سلف قدم می زدند…

یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش

میدن و جن چراغ ظاهر میشه…

جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…

منشی می پره جلو و میگه:

«اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم،

سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا

نداشته باشم»…

پوووف! منشی ناپدید میشه…

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه:

«حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم

بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم

و تمام عمرم حال کنم»…

پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه:

«من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!


نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!


 




نوع مطلب : مطالب طنز،  داستان،  داستان كوتاه طنز،  داستان كوتاه، 
برچسب ها : داستان زیبای طنز: اول رییس !، داستان كوتاه، داستان طنز، داستان جذاب و خوندنی، داستا نهای زیبا و كوتاه،
یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم ، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس ، کارت های رنگی قشنگی دستشه ولی این کارت ها رو به هر کسی نمیده ! به خانم ها که اصلاً نمی داد و تحویلشون نمی گرفت ،

در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کارت میداد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند ، احساس کردم فکر میکنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی خیلی خوشگل و گرون قیمت رو نداره ، لابد فقط به ادم های با کلاس و شیک پوش و با شخصیت میده ! بدجوری کنجکاو بودم بدونم اون کارت ها چین !! با خودم گفتم یعنی نظر این کارت پخش کن خوش تیپ و با کلاس راجع به من چیه ؟! منو تائید می کنه ؟!

کفش هامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و برق بزنه ! شکمو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو جوری نشون بدم که انگار واسم مهم نیست ! دل تو دلم نبود ! یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده ؟! همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخندی بهم نگاه کرد و یک کاغذ رنگی طرفم گرفت و گفت : آقای محترم ! بفرمایید !

قند تو دلم آب شد ! با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلاً برام مهم نیست بهش گفتم : می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم ! چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اون قدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک ! وایستادم و با ذوق تمام به کاغذ نگاه کردم ، فکر می کنید رو کاغذ چی نوشته بود ؟؟

دیگر نگران طاسی سر خود نباشید ! پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و آمریکا |: |: 




نوع مطلب : مطالب طنز،  داستان كوتاه طنز،  جذاب و خوندنی، 
برچسب ها : مطلب طنز، داستان كوتاه طنز كارت های رنگی، مطلب طنز خنده دار،
گفت:وقتی همسرم راانتخاب کردم..درنظرم طوری بود..که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده.

وقتی نامزدشدیم..بسیاری رادیدم که مثل او بودند.

وقتی ازدواج کردیم، خیلی ها را ازاو زیباتر یافتم.

چندسالی را که راباهم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها ازهمسرم بهتراند.

شیخ گفت: آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلخ تر و ناگوار تر چیست؟

گفت:آری

شیخ گفت: اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کردکه سگهای ولگرد محله ی شما ازآنها زیبا تراند.
لبخندی زد و گفت: چرا این حرف رازدی؟

شیخ گفت: چون مشکل درهمسرتو نیست،مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع کار و چشمانی هیز داشته باشد و ازشرم خداوند خالی باشد،محال است که چشمانش رابجزخاک گورچیزی دیگرپرکند..
آیا دوست داری دوباره همسرت زیبا ترین زن دنیا باشد؟
مردگفت:بله

شیخ گفت: چشمانت راحفاظت کن...




نوع مطلب : داستان كوتاه،  حكایت،  جذاب و خوندنی،  داستان، 
برچسب ها : حكایت آموزنده، حكایت، حكایت چشم ها، حكایت همسر زیبا،
 
یکی از مزایای پسر بودن اینه که هرچقد دلت خواس میتونی گریه کنی
آخرش دستتو محکم بمالی به چشمت، هیچچچچی نمیشه!
نه ریمیلت پخش میشه نه سایه ات بهم میریزه ….!
 





نوع مطلب : مطالب طنز،  سرگرمی، 
برچسب ها : مطلب طنز، طنز، طنز پسرها، از مزایای پسر بودن، پسران، kidding،
دستاشو مشت کرده بود.
پرسیدم توی مشتت چیه ؟!
گفت : خودت نگاه کن !!!
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم … توی دستاش چیزی نبود !
گفتم : چیزی نیست که ؟!
دستامو که توی دستاش بود فشرد و گفت : نبود ولی حالا هست !
دستام گرم شد و اون لبخند زد …




نوع مطلب : داستان كوتاه عاشقانه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  جذاب و خوندنی،  داستان،  عاشقانه، 
برچسب ها : داستان كوتاه، داستان كوتاه عاشقانه دست در دست، داستان زیبای كوتاه، داستان عاشقانه زیبا،
روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کرد ، رو کرد به جوان و با ذوق گفت : چه حلقه ی قشنگی !!! نگاه کن ، اندازه انگشتمه ، فکر نمیکردم اینقدر خوش سلیقه باشی ؟! یکدفعه لحن صدایش عوض شد ، انگار چیزی یادش آمده بود ؛ آرام گفت : پدرم نامه هایت را دید ، حالا دیگر همه چیز را میداند. اما تو نگران نباش ، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی و دلش را به دست بیاوری حتما موافقت میکند. دل کوچک و مهربانی دارد.
من که رفتم ، دسته گل را بردار و به دیدنش برو ، راحت پیدایش میکنی … چند قطعه آنطرف تر از تو ، کنار درخت نارون ، مزارش آنجاست …




نوع مطلب : داستان كوتاه عاشقانه،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه،  حكایت،  عاشقانه، 
برچسب ها : داستان كوتاه عاشقانه، داستان كوتاه كنار درخت نارون، داستان كوتاه غمگین، داستان كوتاه عشق،
یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.

 روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟

 خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم..

 روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟

 خرگوش: من در مورد ایکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.

 روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.

 خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.

 خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

 در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.

 گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟

 خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.

 گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟

 خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟

 بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

 خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.

 در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود .

 در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.ـ

 نتیجه:

هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد

هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید

آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!!!




نوع مطلب : مطالب طنز،  داستان،  داستان كوتاه جدید،  داستان كوتاه طنز،  داستان كوتاه،  درس های زندگی، 
برچسب ها : داستان كوتاه خرگوش و پایان نامه، داستان، داستان كوتاه، جدیدترین داستان های كوتاه، داستان كوتاه خوندنی،


( کل صفحات : 51 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه