چند قورباغه
از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی
افتادند . بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال
چقدر عمیق است به دو قور باغه دیگر گفتند که چاره ای نیست ، شما به زودی
خواهید مرد . دو قورباغه ، این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان
کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین
بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس
بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از
اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس
خوشبختی می کرد.
پزشك قانونی به بیمارستان دولتی سركی كشید و مردی را میان دیوانگان دید كه به نظر خیلی باهوش می آمد . وی را صدا زد و با كمال ادب از او پرسید:می بخشید اقا شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟
دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.
ظهر یك روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند: